
... چرا فقط قطره های اشک را میبینی ...

من خیلی براتون حرف زدم وخیلی از حرفام رو هم براتون نزدم....
میدونم خیلی از شما شاید حتی زره ای از حرفای منو نفهمیدین . . .
بهتون حق میدم و شاید من از شما انتظار زیاد تر از حد داشتم .. ..
خوب گوش کنید :
..............
..............
شما خشونت رو دست ندارین و از کشتن لذت نمیبرین....شما کسی رو نکشتین....
شما نمیدوننین عشق به خدا و خیانت به او یعنی چی....
شما نمیدونید روانی بودن چه حسی داره...
شما بوی خون رو حس نمیکنید....
شما نمیدونید عذاب یعنی چی....
.نمیدونید زیر فشار اصلی بودن یعنی چی....
نمیدونیداگر خدا روی شما دست بزاره یعنی چی ....
نمیدونید وقتی داره روح از تنتون بیرون میاد چه حسی داره ....
نمیدونید حتی بزرگترین لذت این دنیا چیه....
نمیدونید بین بدی و خوبی بودن چه حسی داره...
نمیدونید برتری یعنی چی...
نمیدونید شاه کشی یعنی چی...
نمیدونید من کیم....
پس نمیفهمید من چی میگم و چه حسی دارم . . .
نه ...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه... نه ...نه...نه...نه...نه...نه
نه ...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه... نه ...نه...نه...نه...نه...نه
نه ...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه
نه نمیدونید . . .
و حسهای زیاد دیگری که من رو عذاب میده ولی شما از انها بیخبرید . . .
شما اصلن نمیدوننین من دارم از چی براتون خرف میزنم.....
نه ...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه...نه
شما از این دنیا چی فهمیدین؟؟
خانوادتون؟ شهرتون؟ ایران؟ سیاست ایران؟ آسیا؟ امریکا؟ دنیا؟ تمام هستی؟
نه شما هیچ چیز نفهمیدین....
شاید یه روزی بفهمین منظور من چی بوده....
عالم به انتهای خودش نزدیک میشه....
به خوبی روی بیارید . . . . و خوب و پاک زندگی کنید . . .
من بدم و شما رو به خوبی دعوت میکنم....
آیا دعوت منو قبول میکنید ؟؟ . . .
خیلی از مواقع به خودم افتخار میکنم و عاشق خودم میشم . . .
چون میدونم درحال حاضرهیچ کسی در دنیا مثل من نیست....
ولی بعضی وقتا احساس تنهایی میکنم.....من همیشه تنهام ..... همیشه.... و همیشه....
من از شما انتظار نداشتم حرفای منو متوجه بشین....
فقط ازتون میخواستم که گوش کنید ....فقط همین....
ولی چرا با من اینکارو کردین...
من دوستون دارم . . . این خوبه . . .
من به فقیران کمک میکنم . . . من از آزار دیدن یه حیوان دیوونه میشم . . .
من بچه هارو دوست دارم ....
من دوست دارم عاشقانه تو رو دوست داشته باشم....
ولی پس چرا من بد هستم ؟ چرا خشونت رو دوست دارم. . .
چرا مرلین منسون رو دوست دارم....چرا عاشق هیتلر هستم ....
وچرا ....
و چرا یه انسان بی گناه رو کشتم.....من کشتم ....و شاید بازم بکشم....
مطمئن باشید بعد ها از من بیشتر میشنوید...
من در عین حال که بد هستم ولی خیلی هم خوب هستم.....نمیدونم چه طوری بگم....
من نمیدونم خوب بودم یا بد....
بعضی وقتا پاک ترین آدم بودم و خوب ترین....
ولی واقعیت اینه که من اکثر وقتا بد هستم البته با کسانی که به من بد کردند...
یعنی همه کس و هیچکس...نمیدونم چه جوری بهتون بگم....
شما حس منو نمیفهمین . . .
هیچ کس نمیفهمه . . .
هیچ انسانی نمیدونه من دارم از چی حرف میزنم . . .
این آخرین باریه که براتون مینویسم و دیگه میتونید راحت زندگیتونو بکنید...
زیاد هم به من فکر نکنید . .
.
من تصمیم خودمو گرفتم....من با سرعت به جلو میرم....
من یکی هستم مثل همه ولی هیچکس مثل من نیست......
من هم حس دارم
ومن هم مثل همه شهوت و زیبا گرایی و سکس و هیجان و آرامش و... را در احساساتم دارم
من هم میخندم و من هم گریه میکنم...
فقط میتونم بگم شاید من اشتباهن به این دنیا اومدم وشاید جای من اینجا نیست....
شاید منه بد از همه ی شما خوب ها خوب تر بودم....خیلی خوبتر . . .
بعضی وقتا مثل الان که اینا رو مینویسم
از شدت فشاری که از درونم احساس میکنم تمام بدنم میلرزه و موهام میریزه تو چشم
و تمام صورتمو میگیره و لرزش موهام رو روی لبم حس میکنم ....
فقط میلرزم ...و حس میکنم روحم میخواد از درونم بیاد بیرون . . .
بعدش صدای آهنگ رو میبرم بالا و خودمو به در و دیوار میکوبم
و با تیغ سینمو پاره پاره میکنم و بعد میشینم و گریه میکنم و گریه میکنم
و ....
و تقاضای بخشش و رحمت . . .
شاید الان هم باید این کارو بکنم . . .
من دوست دارم عاشق تو باشم
ولی . . . .
حرفای زیادی برای آخرین آپم میخواستم بگم ...... ولی دیگه نمیتونم ....
من این وبلاگ رو حذف نمیکنم شاید ماه ها یا سالها بعد اومدم و دوباره نوشتم...
ولی بعید میدونم که زنده باشم . . .
دوست دارم قبل از اینکه من فاجعه ای بزرگ رو به دنیا نشون بدم کسی منو بکشه....
یک درصد احتمال بدین که من این فاجعه را در دنیا بسازم . . .
فقط یک درصد . . .
کوتاه زندگی کن و کوتاه هم بمیر....
منو ببخشید که تو این مدت کمی گیجتون کردم ...
و شاید ناراحت ....
هم ه ی نظراتتون رو کامل و با دقت میخونم . . . و لطفن کمی کامل تر از قبل بنویسید ....
خداحافظ دوستان عزیز من
من همتون رو دوست دارم ولی منو دوست نداشته باشین
چون باید از بدی متنفر باشین .
دوست دارم . . . جان
من عاشق تو بودم ولی نمیدونستم عشق چیه...
حالا فهمیدم...
من صدای بره ها رو میشنوم.
واقعن زیباست
آرامش برای من
شما نباید سر بره ی کوچک من رو میبریدید
. . . نه . . .
چرا این کارو با من کردید
مگه من چه بدی به شما کرده بودم
چرا من ؟
چرا من ؟
.
.
.
خداخافظ برای همیشه
.
.
.

الان که اینارو مینویسم اشک تو چشمام جمع شده . . .
شاید منه بد از همه ی شما خوبها خوب تر بودم
کار من دیگه از حرف زدن گذشته . . .
حرفام عین واقعیته . حالا خواستین باورم کنین خواستین نکنین. . . .دیکه هیچی برام مهم نیست . . .
کامل بخونین اگه میخواین اعترافات منو بشنوین . . .
شاید آخرین . . .
من با خودم عهد کرده بودم که تا وقتی کسی رو نکشتم
به شما و به هیچ کس نگم من یه نفر را کشتم
بعد از حرف یکی از دوستان که گفت تو همه ی اینارو دروغ میگی
و فقط اینارو مینویسی و واقعن حسی نداری چون هیچ انسانی علاقه به کشتن نداره . . .
من چندین روز بود خیلی داغون بودم . . .
او اینو به من گفت و من رفتم تو فکر که واقعن کی هستم .
بعد از دو روز زدم بیرون تا به خودم بگم من میتونم بکشم حالا چه کسی کشته بشه و یا نه
من با چاقو اونو میزنم فقط همین . . .
سه روز صبح میرفتم بیرون و آخر شب می اومدم خونه.
شاید منو دیده باشید چون شده بودم یه ولگرد واقعی. . .
دنبال یه جای خلوت و البته با یه راه فرار میگشتم که خوب . آدم هم رد بشه . . .
انقدر اشکام زیاد شده که نمیتونم کیبورد رو ببینم . . . . . .
خوب میگفتم . چند نفری رو دیدم . . .
چنذ نفر و در موقعیتی خوب به پستم خوردن .
نزدیکشون که میرفتم مدام نشانه های خدا رو میدیدم ولی اهمیت نمیدادم . . .
وجود خالقم را کاملن حس میکردم ولی شیطان مرا با خودش میبرد . . .
یه نفر بالاخره جولوم قرار گرفت و پشتشو به من کرد من چاقو را باز کردم و محکم گرفتم
رفتم جولو تر ولی تا دستام روبردم بالا یه دفه چشمم سیاهی رفت
و مثل این بود که یه چیزی منو به عقب هول داد و خون زیادی تو چشمم دیدم .
نمیدونم حس واقعن عجیبی بود .من به سرعت محل رو ترک کردم و رفتم خونه
بعد از چند ساعت یه دفه به خودم گفتم من نمیتونم این کارو بکنم . . .
ولی متاسفانه یا خوشبختانه روز چهارم هم در سرنوشت من بود .
من بیدار شدم صدای موسیقی رو بلند کردم چون منو از این دنیا میبره .
امروز میخواستم تمومش کنم .من فکر میکردم بی دل و جرعتم و نمیتونم بکشم .
محکم بلند شدم و زدم بیرون .صبر کردم تا شب بشه.
یه محل مناسب تو شمال تهران تو یه کوچه پیدا کردم
وآدمهای زیادی رد شدن ولی یا من دلم نمی اومد و نمیتونستم
و یا خدا نشانه هایش را نشان میداد .
من به خودم گفتم دیگه هر کس اومد بزنش
ولی بازم نتونستم تا وقتی که یه جوان داشت رد میشد و من.
دستامو آروم از پشت گزاشتم روی شونش تا برگرده و چشماشو ببینم
و نفهمیدم چی شد که با چاقو محکم زدم تو پهلوش.
بعد دویدم با سرعتی که تا حالا تو عمرم ندویده بودم . فقط میرفتم و به پشتم نگاه نمیکردم
یه جورایی هم راحت شده بودم هم ناراحت . . .
انقدر دویدم تا کاملن خسته شدم وخیلی دور. . .
و . . . .
نمیدونم چرا اینا رو گفتم ولی تا برای چند لحظه آروم شدم اومدم و اینارو نوشتم
نمیدونم خودکشی میکنم و یا بازم مینویسم . یا گیر میافتم و یا از ایران میرم و
نمیدونم چیکار میکنم چون دیگه من . من نیستم . . . نمیدونم دوباره مینویسم یا نه
ولی دیگه دارم واقعن دیوونه میشم . . . فقط دوستدارم اشک بریزم . . .
نمیدونم چی بگم و چی کار کنم . . .خواستین باورم کنین خواستین نکنین. . . .
دیگه هیچی برام مهم نیست. . . فقط میخوام یه جوری برگردم به زندگی قبلیم .
میخوام راحت باشم . . .
آرامش . . .
تصمیم گرفتم تا اونجا که میتونم هر وقت سیگاری کشیدم روی دستم خواموش کنم.
این یه تمرین مناسب برای جهنمه . . .
من ساعتها به چشمان هیتلر نگاه کردم و شباهتی عجیب بین چشمان او و من دیدم . . .
من فقط چند دقیقه ای حال و حسم بهتر شد
و اومدم و اینارو نوشتم و نمیدونم بازم مینویسم یا نه
دیگه هیچی نمیخوام . . .هیچی . . .هیچی . . . هیچی . . . هیچی. . . .
. . . من هنوز زنده ام . . .
وقتي كه من درون تو هستم دوست دارم بميرم
سرهايتان را بالا نگه داريد.........حركت كنيد
تنفر براي امروز و هيچ عشقي براي آينده
من دوست دارم تا در خورشيدت پرواز كنم
به نيرويي احتياج دارم تا من را بي حس كند
در جهنم كسي نيست كه اينجا را دوست نداشته باشد
من شمعي را روي زمين روشن كردم
و آنرا تبديل به جهنم كردم
و اينطور وانمود كردم كه در بهشت هستم
من دعاهايم را روي يك بمب نوشتم
و بوسه اي بر رويش زدم
و به خدا فرستادم
بگذار روي شمشير تيزبپزم
و لبخندهايمان بريده شود
بدون وجود تهديد مرگ
هيچ دليلي براي زنده بودن وجود ندارد
<< من میرم پيش خدا تا ببينمش >>

سردی لوله ی تفنگ را زیر گردنم احساس میکنم . . .
مستقیم به سمت خدا نشانه گرفتم . . .
و از خدا بخاطر اعمالی که بعد ها انجام میدهم با تمام وجودم تقاضای بخشش دارم . . .
هر چند شاید بخشیده نشوم . . .
من اینبار میخوام خیلی ساده با شما صحبت کنم بدون جمله ای فلسفی و بدون شعرو...
این آخرین نوشته ی من نیست و من چند بار دیگر برای شما مینویسم ولی فقط چند بار....
اکثر مردم مثل همن . هر کس فکر میکنه خاص و با دیگران فرق میکنه...توی اکثر وبها مینویسن که خسته شدم و دیگه تحمل ندارم و تنهام و از این جور چیزا ولی آخرش چی ؟ ایا این افراد هدفی هم دارن یا فقط انکه میگن من خواص هستم و به من نگاه کنید و فقط میخوان جلب توجه کنن . .
من از انسانهای ظعیف بدم میاد و انسان باید با هدف جلو بره و اگر میگه من تنهام راست بگه و اگه میگه من بد هستم و خودمو یا دیگران را میکشم روی حرفش بمونه ....میفهمین که من چی میگم چون اینبار واضح صحبت میکنم . . .
من بار ها و بارها نوشتم بفهمین منظور من چیه....ولی شما ...اشکال نداره شاید اشتباه از من بوده که در مورد شما اشتباه فکر کردم . . .
من هم یکی هستم مثل بقیه و فقط شاید یکی از انتخواب شده ها باشم همین...اکثر شما از من پرسیدین که منظورم از این نوشته ها چیه و چرا من اینا رو مینویسم؟ و من جوابتونو میدم ...
پس دقت کنید . . .
نمیدونم شما چارلز منسون رو میشناسین یا نه او بزرگترین قاتل زنجیره ای دنیاست و سالها پیش به همراه چند نفراز هیپی ها بیش از 40 نفر را کشتند و روی پوستشون چیزایی نوشتند یکی از نوشته ها این بود :
مرگ بر خوك ها ، برخيز و نگاه کن ...
خالصه میکنم در آخرین روز دادگاه این مرد . وقتی از او پرسیدند آخرین دفاعت را بگو . این خواننده ی بزرگ شعری خواند بسیار زیبا و بعد نشست و یک دقیقه بعد تمامی دوستانش با هم تمامی قتل ها را بر عهده گرفتند و چارلز فقط به حبس ابد محکوم شد و بقیه همه اعدام شدند ....
اینارو برای اطلاع نگفتم . بهش خوب فکر کنید . . .
اونایی که منو میشناسن میدونن من عادت دارم بدنمو با چاقو ببرم و وقتی تمام بدنم را خون فرا گرفت بعد به خودم در آینه نگاه کنم . . .
همه فکر میکنن با بقیه فرق دارن . . .اما چرا من این فکر را میکنم . . .
دیگه برام مهم نیست راجب من چی فکر میکنید و شاید با خودتون بگید تو هم یکی مثل همه . . .
من یکی هستم مثل دیگران و میدونم کارهایی که من میکنم شاید افرادی باشن که انجام بدهند . . .
ولی من یه چیزی دارم که کمتر کسی داره....نمیدونم بگم یا نه ولی خوب میگم اون علاقه به کشتنه
من از کشتن لذت میبرم و لی تا حالا کسی رو نکشتم و فقط دو بار به قصد این عمل از خونه زدم بیرون ولی خوشبختانه یا متاسفانه یه بار گیر پایس افتادم و فقط یه نفر را زخمی کردم ویک بار هم تا چاقومودر آوردم چند نفر ریختن سرم ومن مجبور به فرار شدم . . . من تا چند ماه بعد از این موضوع ها به این فکر میکردم که من واقعن بد هستم و چرا من انقدر راحت میتونم کسی را بکشم و به همین دلیل بود که چندین بار در نوشته های قبلیم گفتم" چرا من " . . . . . .من هم زمانی مثل شما بودم و هستم و میدونم الآن خیلی از شما از من متنفر شدید و لی به پلیس خبر ندین چون بی فایده و مسخره است . . .
شما خودتون اینو خواستین و من مجبور شدم واضح صحبت کنم
شما میتونین هر طور که دلتون میخواد راجب من فکر کنین . من دیدم این اشعار و جملات فلسفی بی فایده است و مجبور شدم واضح صحبت کنم . . .
من همیشه به لحظه ی اعدام خودم فکر میکنم و این قلب منو میلرزونه . . .
من چند بار دیگه بیشتر آپ نمیکنم چون دلیلی نمیبینم . . . به جز چند نفر از شما بقیتون به حرفام فکر نکردین و به احترام اون چند نفر که خودشون میدونن چه کسانی هستند من چند بار دیگه آپ میکنم و بعد این وب را حذف میکنم . . .هدف من از این نوشته ها فقط این بود که ببینم اگر خودم باشم مردم با من چه رفتاری میکنند و در مورد من چه فکری میکنند و خوب شاید تنهایی هم در ساخت این وب مهم بوده و من فقط میخواستم با کسی صحبت کنم . ولی شما . . .
من میخوام اول هر چی در این دنیا هست ببینم و بعد کارمو شروع کنم . . .
من هنوز یک انسانم . . .و یک انسان باقی میمونم . . .و یک انسان . . .
شاید این سرنوشت من بوده مثل خیلی از .....های دنیا که در تاریخ میمونن .
این بار زیاد حرف زدم بر خلاف عادت و علاقه ام ولی شاید لازم بود . . . منو ببخشید . . .
امیدوارم این بار منظور منو کاملن فهمیده باشید.اگر دوست دارید که من اگر دوباره آپ کردم خبرتون کنم در قسمت نظرات اینو از من بخواهید تا من بدونم کدامیک از شما هنوز به حرفام علاقه دارید . . .
+ دنياي ما مثل يك زيرسيگاري است
و ما مثل سيگاري مي سوزيم و خاكستر مي شويم
و هر چه بيشتر گريه كنيم خاكسترهاي ما تبديل به لجن مي شوند
. . . خداحافظ دوستان عزیز من . . .
من از پاره بودن بدنم لذت میبرم .....
دستانم را بالا میگیرم . . . . چشمانم را میبندم . . .

. . . فرشته بالهایش را باز میکند . . .
حالا وقت زیبای مست بودنه ...اره....اره....اره.....اره
من میگریم . . . . .من میخندم . . . من دوست دارم سکوت درونم باشم . . . . .
بهش خوب فکر کنید . . .بفهمین منظور من چیه . . .لطفن فکر کنید و بفهمین . . . و . . .
او دانه ای را در من کاشت . . . او درختی لاغر بود . . .
من فقط خاكستر آن هستم . . .
ماه بر خورشید غلبه می کند .. .. .. فرشته به من لبخند میزند . . .
اما من اگر گریه کنیم زنگ میزنم........ من فقط پسری هستم که با شاه روانی بازی میکند ...
من دوست دارم دستان تو را محکم بگیرم....هیتلر در چشمان من نگاه کن....
عشق آلوده شده ی من را ببین . . .دوست دارم عاشق باشم . . .
لکه های زیبا از دست رفته اند و هم اکنون عشق شیرین من نیز از بین میرود
علف در آن طرف سبز تر نیست و ما بدون هیچ دلیلی آن را در آتش میسوزانیم. . .
من را در میا ن انگشت وسط خودت بگذار و زمزمه کن . . .
پیدا کردن خدای خوب سخت است . . . هم اکنون برای اولین بار احساس وابستگی میکنم . . .
مرا در آغوش بگیر . . .
به حرفای این بارم خوب فکر کنید . . . و لطفن بفهمین که: ...
من بازم صبر میکنم . . .با من میای . . .؟؟
... زمان خود را برای وقوع حوادثی تلخ آماده میکند ...