
سقوط من...
ولي يه مشكل هست...
شما معني درد رو چشيدين درد براي من مفهومي
نداره يه بار پامو با اب جوش سوزوندم تا معني درد رو بفهمم اما بعد از
سوزش چند ثانيه اي اب جوش ديگه دردي نبود و بيشتر بي حسي بود و
چندين بار ديگم با چاقو به جون بدنم افتادم ولي باز هم...اينارو نميگم كه
بگين چه ادم شجاع يا بزرگي چون ديگه كار من از اينجور حرفا گذشته...
لذتهاي زيادي دنيا رو گرفته كه يكي از اونه لذت جنسيه من اون رو تكذيب
نميكنم ولي خداييش اونم بعدش سكوت و درد است ...لذتي كه من ازش
صحبت ميكنم شايد كثيف و البته مشكل باشه ولي.... هيتلر يا خيلي از
جنايتكاران ميدونستند كه به جهنم ميرن ولي اونام به كار خودشون ادامه
دادند به اين مطلب خوب فكر كنيد لطفن... من انسان خيلي زيبايي نيستم و
اينو ميدونم ولي سالمم !!!!! واين خيلي مهم است از من فاصله نگيريد، به
قول منسون اين 1سياست اصلاحي نيست .... و...
من از بچگي تنها بودم ، خيلي تنها با خانواده ولي تنها ووووو و تا به امروز
هرگاه به خودم نيگاه ميكنم گريم ميگيره چون من من من من فقط از چيزي
كه هستم خوشحال و متاسفم ..... اينارو
براي دلسوزي نميگم ولي اينو شما خواستين.. من دوست دارم وقتي
كسي ميگه خشونت و قتل و... در عمل اثباتش كنه نه مثل بعضي
گروههاكه.... من از مرلين خوشم مياد چون حرفاش با عملش
ميخونه و... من زيبا نيستم ولي... يادتون باشه سگها در حال سوختنن و و و
و ...و ... راستشو بخواين من يه پسر و انساني آرام و البته كمي ناجور ...
در چند سال پيش يه نفر شب جلوي پام از بالاي ساختمون خودشو پرت كرد
پايين صورتش جلوي چشام تركيد... از اون وقت بود كه هر كي منو ميديد
ميگفت چقدر عوض شدي افسره و ناراحت وخشن و.... واز اين جور چيزا
خوب شايد بگين همين ؟ولي بعضي افراد هستند كه...در ذاتشون يه ...
هست و فقط منتظر يه تلنگرند كه اين تلنگر براي من منسون يا خودكشي
اون جون در دوران بچگي من و ذات من و ...كه جاي گفتنش نيست من من
من من نميدونم چي بنويسم،،،بايد دركش كني تا بفهمي از يه طرف لذت
كشتن از يه طرف وجود جهنم و از طرف ديگه من و ذات منمن كم حرف و
تنهام از من نترسيد من كسيفم اما اين كسيفي از من نيست... خوب شايد
كمي زياده روي كردم در اين بار نوشتنم ولي ولي ولي ميخام حرفاتونو
بشنوم ... اين ميل منه : npa_mpa@yahoo.cpm
((يادتون باشه SS ها سربازان هيتلر بودن نه فرماندهان او...)) خداحافظ...

خدا حافظ...
نمی توانم بخندم .. بگريم ...
نمی دانم درونم چيست دليلش را هم نمی دانم قوی نيستم جايگاهی
ندارم ميان بقيه ناخوشايندم نه زندگی ای دارم و نه مرگی می خوام فرياد
بزنم .. ولی نمی توانم زندگی ام مثل يک موزيک متن برای يک فيلم نفرت
انگيز انسانی است نمی توانم احساس کنم نمی توانم عشق بورزم مادرم
هرگز يادم نداد هرگز کامل نبودم نه نمی توانم بخندم .. نه لبخند بزنم من
قربانی بزرگترهايم خواهم شد تا به من نشان بدن مردن را مادرم هيچ وقت
مرا دوست نداشته در اعماق وجودش از من متنفر بود هيچ غلطی نمی
توانم بکنم نمی توانم احساس کنم من يک حرومزاده هستم چی داره
درونم اتفاق می افته اهريمن را می کشم تا روحم را آزاد کنم آيينه ها رو
می شکنم تا رها شوم اگر لبخندی می بينی از ناچاری در قفس زمان است
لعنت به اين تاريکی که به بهانه ی شهوت مرا به جهان آورد قلبم را بيرون
کشيدم تا خونريزی ام را ببينم خونم را قربانی آزادی می کنم حس انتقامم
را ارضا می کنم و آينه درونم را دفن می کنم...