

الان که اینارو مینویسم اشک تو چشمام جمع شده . . .
شاید منه بد از همه ی شما خوبها خوب تر بودم
کار من دیگه از حرف زدن گذشته . . .
حرفام عین واقعیته . حالا خواستین باورم کنین خواستین نکنین. . . .دیکه هیچی برام مهم نیست . . .
کامل بخونین اگه میخواین اعترافات منو بشنوین . . .
شاید آخرین . . .
من با خودم عهد کرده بودم که تا وقتی کسی رو نکشتم
به شما و به هیچ کس نگم من یه نفر را کشتم
بعد از حرف یکی از دوستان که گفت تو همه ی اینارو دروغ میگی
و فقط اینارو مینویسی و واقعن حسی نداری چون هیچ انسانی علاقه به کشتن نداره . . .
من چندین روز بود خیلی داغون بودم . . .
او اینو به من گفت و من رفتم تو فکر که واقعن کی هستم .
بعد از دو روز زدم بیرون تا به خودم بگم من میتونم بکشم حالا چه کسی کشته بشه و یا نه
من با چاقو اونو میزنم فقط همین . . .
سه روز صبح میرفتم بیرون و آخر شب می اومدم خونه.
شاید منو دیده باشید چون شده بودم یه ولگرد واقعی. . .
دنبال یه جای خلوت و البته با یه راه فرار میگشتم که خوب . آدم هم رد بشه . . .
انقدر اشکام زیاد شده که نمیتونم کیبورد رو ببینم . . . . . .
خوب میگفتم . چند نفری رو دیدم . . .
چنذ نفر و در موقعیتی خوب به پستم خوردن .
نزدیکشون که میرفتم مدام نشانه های خدا رو میدیدم ولی اهمیت نمیدادم . . .
وجود خالقم را کاملن حس میکردم ولی شیطان مرا با خودش میبرد . . .
یه نفر بالاخره جولوم قرار گرفت و پشتشو به من کرد من چاقو را باز کردم و محکم گرفتم
رفتم جولو تر ولی تا دستام روبردم بالا یه دفه چشمم سیاهی رفت
و مثل این بود که یه چیزی منو به عقب هول داد و خون زیادی تو چشمم دیدم .
نمیدونم حس واقعن عجیبی بود .من به سرعت محل رو ترک کردم و رفتم خونه
بعد از چند ساعت یه دفه به خودم گفتم من نمیتونم این کارو بکنم . . .
ولی متاسفانه یا خوشبختانه روز چهارم هم در سرنوشت من بود .
من بیدار شدم صدای موسیقی رو بلند کردم چون منو از این دنیا میبره .
امروز میخواستم تمومش کنم .من فکر میکردم بی دل و جرعتم و نمیتونم بکشم .
محکم بلند شدم و زدم بیرون .صبر کردم تا شب بشه.
یه محل مناسب تو شمال تهران تو یه کوچه پیدا کردم
وآدمهای زیادی رد شدن ولی یا من دلم نمی اومد و نمیتونستم
و یا خدا نشانه هایش را نشان میداد .
من به خودم گفتم دیگه هر کس اومد بزنش
ولی بازم نتونستم تا وقتی که یه جوان داشت رد میشد و من.
دستامو آروم از پشت گزاشتم روی شونش تا برگرده و چشماشو ببینم
و نفهمیدم چی شد که با چاقو محکم زدم تو پهلوش.
بعد دویدم با سرعتی که تا حالا تو عمرم ندویده بودم . فقط میرفتم و به پشتم نگاه نمیکردم
یه جورایی هم راحت شده بودم هم ناراحت . . .
انقدر دویدم تا کاملن خسته شدم وخیلی دور. . .
و . . . .
نمیدونم چرا اینا رو گفتم ولی تا برای چند لحظه آروم شدم اومدم و اینارو نوشتم
نمیدونم خودکشی میکنم و یا بازم مینویسم . یا گیر میافتم و یا از ایران میرم و
نمیدونم چیکار میکنم چون دیگه من . من نیستم . . . نمیدونم دوباره مینویسم یا نه
ولی دیگه دارم واقعن دیوونه میشم . . . فقط دوستدارم اشک بریزم . . .
نمیدونم چی بگم و چی کار کنم . . .خواستین باورم کنین خواستین نکنین. . . .
دیگه هیچی برام مهم نیست. . . فقط میخوام یه جوری برگردم به زندگی قبلیم .
میخوام راحت باشم . . .
آرامش . . .
تصمیم گرفتم تا اونجا که میتونم هر وقت سیگاری کشیدم روی دستم خواموش کنم.
این یه تمرین مناسب برای جهنمه . . .
من ساعتها به چشمان هیتلر نگاه کردم و شباهتی عجیب بین چشمان او و من دیدم . . .
من فقط چند دقیقه ای حال و حسم بهتر شد
و اومدم و اینارو نوشتم و نمیدونم بازم مینویسم یا نه
دیگه هیچی نمیخوام . . .هیچی . . .هیچی . . . هیچی . . . هیچی. . . .
. . . من هنوز زنده ام . . .
وقتي كه من درون تو هستم دوست دارم بميرم
سرهايتان را بالا نگه داريد.........حركت كنيد
تنفر براي امروز و هيچ عشقي براي آينده
من دوست دارم تا در خورشيدت پرواز كنم
به نيرويي احتياج دارم تا من را بي حس كند
در جهنم كسي نيست كه اينجا را دوست نداشته باشد
من شمعي را روي زمين روشن كردم
و آنرا تبديل به جهنم كردم
و اينطور وانمود كردم كه در بهشت هستم
من دعاهايم را روي يك بمب نوشتم
و بوسه اي بر رويش زدم
و به خدا فرستادم
بگذار روي شمشير تيزبپزم
و لبخندهايمان بريده شود
بدون وجود تهديد مرگ
هيچ دليلي براي زنده بودن وجود ندارد
<< من میرم پيش خدا تا ببينمش >>